+ قهر

در آمد از در
بیگانه وار سنگین تلخ
نگاه منجمدش
به راستای افق مات در
هوا می ماند
نگاه منجمدش را به من نمی تاباند
عزای عشق کهن را سیاه پوشیده

رخش همان سمن شیر ماه نوشیده
نگاه منجمدش خالی از نوازش و نور
نگاه
منجمدش کور
از غبار غرور
هزار صحرا از شهر آشنایی دور
نگاه منجمدش

همین نه بر رخم از آِتی دری نگشود
که پرس و جوی دو نا آشنا در آن گم بود

نگاه منجدش را نگاه می کردم
تنم ازین همه سردی به خویش می پیچید
دلم
ازین همه بیگانگی فروپاشید
نگاه منجمدش را نگاه میکردم
چگ.نه آن همه پیوند
را ز خاطر برد ؟
چگونه آن همه احساس را به هیچ شمرد
چگونه آن همه خورشید را
به خاک سپرد
 درین نگاه
درین منجمد درین بی درد
مگر چه بود که پای مرا
به سنگ آورد
مگر چه بود که روح مرا پریشان کرد
به خویش می گفتم
 چگونه
م یبرد از راه یک نگاه تو را
چگونه دل به کسانی سپرده ای که به قهر
 رها
کنند و بسوزند بی گناه تو را
نگاه منجمدش را نگاه می کردم
چگونه صاحب این
چهره سنگدل بوده ست
دلم به ناله در آمد که
ای صبور ملول
درون سینه
اینان نه دل
که گل بوده ست
 

نویسنده : شب سرد ... ; ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢٤

+  

در کنــج خـلـوتـم مـهـر تـو دارم بــه دل
با من غریب اینگونه وفا کنی از یـادم نمـی روی
پیمان دوسـتی نشـکسـتم بـا تـو مـن ولـی
گـر تـو بشکنی و خـطا کنی از یـادم نمـی روی
بیـنوا ، سـوی میخـانـه پـا نـهـد از جـفای تـو
گـر سـر از تنـم جــدا کنـی از یـادم نمی روی

نویسنده : شب سرد ... ; ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢٤
تگ ها: عاشقانه

+  

چگونه اینهمه باران
چگونه این همه آب
که آسمان و زمین را به یکدیگر پیوست
به خشک سال دل و جان ما نمی فشاند ؟
چه شد ؟ چگ.نه شد آخر که دست رحمت ابر
که خار و خاک بیابان خشک را جان داد
لهیب تشنگی جاودانه ما را
به جرعه ای ننشاند
نه هیچ ازین همه خون
که تیغ کینه ز دلهای گرم ریخت به خاک
ایمد معجزه ای
که ارغوان شکوفان مهربانی را
به دشت خاطر غمگین ما برویاند
نه هیچ از اینهمه آتش
که جاودانه درین خاکدان زبانه کشید
امید آنکه تر و خشک را بسوزاند
بپرس و باز بپرس
بپرس و باز ازین قصه دراز بپرس
بپرس و باز ازین راز جانگداز بپرس
چه شد چگونه شد آخر که بذر خوبی را
نه خون نه آب نه آتش یکی به کار نخورد
بگو کزین برهوت غربت ظلمانی
چگونه باید راهی به روشنایی برد ؟
کدام باد دریندشت تخم نفرت کاشت ؟
کدام دست درین جاک زهر نفرین ریخت ؟
کدام روزنه را می توان گشود و گذشت ؟
کدام پنجره را می توان شکست و گریخت ؟
بزرگوارا ابرا به هر بهانه مبار
که خشک سال دل و جان غم گرفته ما
به خشک سال دیار دگر نمی ماند
نه خون نه آب نه آتش
مگر زلال سرشک
گیاه مهری ازین سرزمین برویاند

نویسنده : شب سرد ... ; ساعت ۳:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢٤
تگ ها:

+  

طبیبانم را زبالینم برانید!

مرا از دست اینان وارهانید!

به گوشم این ایات افسوس!

سرود زندگانی را بخوانید!





دل من چمن پرستوی بهاریست!

از این صحرا به ان صحرا فراریست.

شکیب اوهمه در بی شکیبیست!

قرار ام همه در بی قراریست!





دل عاشق گریبان پاره خوشتر!

به کوی دلبران اواره خوشتر!

از این غمها که دارد چاره خوشتر!

دلم یک لحظه در جای نماندست!

مرا دنبال خود هر سو کشاندست!

به هر لبخند شیرین دل سپردست!

برای هر نگاهی نغمه خواندست!





هنوزم چشمٍ دل دنبال دنبال فرداست.

هنوزم سینه لبریز تمناست.

هنوزم این جان بر لب مانده ام را

در این بی ارزویی ارزوهاست.





اگ هستی زند هر لحظه تیرم

وگرـاز عرش ـبر خیزئ صفیرم

دل از این عمر شیرین بر نگیرم

به این زودی نمیخواهم بمیرم 

نویسنده : شب سرد ... ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢٤
تگ ها: عاشقانه

+  

دلا شبها نمینالی به زاری
سر راحت به بالین میگذاری
تو صاحب درد بودی ناله سر کن
خبر از درد بی دردی تداری.

«بنال ای دل که رنجت شادمانیست
بمیر ای دل که مرگت زندگانیست»

مباد ان دم که چنگ نغمه سازت
ز دردت بر نیانگیزد نوائی
مباد ان دم که عود تارُ پودت
نسوزد در هوای اشنائی

دلی خواهم که از او درد خیزد
بسوزد،عشق ورزد ،اشک ریزد.

به فریادی سکوت جانگزا را
بهم زن،دردل شبها و هو کن
وگر یارای فریادت نماندَست
چو مینا گریه در گلو کن

صفای دلها ز درد است
دل بی درد همچو گور سرد است!!!

نویسنده : شب سرد ... ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱۸
تگ ها:

+  

گفت: « آنجا چشمة خورشیدهاست
آسمان‌ها روشن از نور و صفاست
موج اقیانوس جوشان فضاست. »
باز من گفتم که: «بالاتر کجاست؟»

گفت:« بالاتر، جهانی دیگر است
عالمی کز عالم خاکی جداست
پهن دشت آسمان بی‌انتهاست»
باز من گفتم که: « بالاتر کجاست؟»

گفت: « بالاتر از آنجا راه نیست
زان که آنجا بارگاه کبریاست
آخرین معراج ما عرش خداست! »
باز من گفتم که: « بالاتر کجاست! »

لحظه‌ای در دیدگانم خیره شد
گفت:‌« این اندیشه‌ها بس نارساست! »
گفتمش:‌« از چشم شاعر نگاه کن
تا نپنداری که گفتاری خطاست:

دورتر از چشمة خورشیدها؛
برتر از این عالم بی‌انتها؛
باز هم بالاتر از عرش خدا
عرصة پرواز مرغ فکر ماست »

نویسنده : شب سرد ... ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱۸
تگ ها:

+  

نویسنده : شب سرد ... ; ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱٠
تگ ها:

+  

روزی که می گفتی من با تو می مانمروزی که دانستی من بی تو میمیرمروزی که با عشقت بستی به زنجیرمبازنده من بودم این بوده تقدیرمخوش باوری بودم پیش نگاه توهر دم ز چشمانت خواندم کلامی نوعشق تو چون برگی در دست طوفان بود دل کندن و رفتن پیش تو آسان بودروزی به من گفتی دیگر نمیمانمگفتم که میمیرم گفتی که میدانمباور نمی کردم هر گز جدایی راآن آمدن با عشق این بی وفایی را

نویسنده : شب سرد ... ; ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱٠
تگ ها:

+  

 ای ره گشوده در دل دروازه های ماه
با توسن گسسته عنان
از هزار راه
رفتن به اوج قله مریخ و زهره را
تدبیر می کنی
آخر به ما بگو
کی قله بلند محبت را
تسخیر می کنی ؟

نویسنده : شب سرد ... ; ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٦
تگ ها:

+  

و مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پاک بارانم
نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم
بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من
ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم
تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد
و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم
تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم
تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد
که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم

نویسنده : شب سرد ... ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٥
تگ ها: